بی دل

زندگی کتابیست که صفحاتش وارونه می شوند گهگاهی...

دریچه

روزهای نافرجام،گله از من بی قرار نکنید که بلند تر از شما ستاره های شبانم فریاد می زنند.امیدوارانه چشم هایم سر میخورند زیر پلک های خوشبختی که نا ، معنا ندارد. حال چشم هایم را باور کنم یا شب های پرستاره شهر تورا؟
فاتحانه دست هایت را حس می کنم و تو باور میکنی انکار سرمای پشت دریچه تکامل را. دریچه ی نیمه باز، تمام دردم را به عمق چشمانت جاری می کند و افسوس که تو نزدیک تر هارا بیشتر می پسندی.

۸ ۶

اجباری نیست

زندگی بالا و پایین آمدن های اجباری نیست.زندگی اصلا اجبار ٬ ی ٬نیست.اجبار را توساختی که شب هایمان روشنایی را ندیده ٬ که قلب هایمان نامنظم تراز همیشه می زند. توجبر را با جابرانت به تن هایمان تحمیل کردی.
اصلا نگاهی به سیاهی دست هایمان انداخته ای؟
سرخی چشمانمان را به فکر نشسته ای؟
روی زخم های لاعلاجمان دست کشیده ای؟
تو پاک کردی هرآنچه انسان نامیدم. شوق کردی که کفتارها نزدیکت شدند.
زمین پر از سرخی سنگ هاست. آسمان تیره و تار شد زمانی که فریاد زدی :بکشید.
اما من و هزاران چون من ٬ هنوز هم ایستاده ایم. ما مردن نمی دانیم ٬ کشتن نمی شناسیم اما عجیب به شکار کفتار ها دل باخته ایم. عاشق که نمی میرد ٬ انسانیت که پوچ نمی شود ٬ زمین که خشک نمی ماند.
حال بدان ٬ بلد راه ما هستیم نه ذهن بسته ی تو...

۵ ۴

بی دل نوشت

بی دل نوشت,انگار کسی بیخ گلویش را گرفته بود.بی دل حرف نزد تاسیگار ها خشک نشوند.بی دل لب نگشود تا خودکار جوهرش را خرج کند.به نوشته هایش نخندید.به قول فلانی خودکار من قدیمی است گاهی نمی نویسد,یک مارک بی خریدار...سیگار پشت سیگار.در دل نوشته ها که خوب جستجو کنی یک من دست هایش نمایان است.یک من به زانو درامده که دست به عصای خودکار گرفته تا بی دل بازهم بنویسد.ای خواننده,سرسری عبور کن از این نوشته ها وگرنه بی دل دیگری متولد خواهد شد.تولد همیشه شروع زندگی نیست گاهی پایان زندگی مجنون است.گوش کن...صدای پای برف کمی ان طرف تر عاشقانه ها را شروع کرده...خوب گوش کن...بی دل فریاد نباریدن می زند.

۴ ۲

لیلی بنشین

به یاد دیداری که در کافه ای در تهران داشتیم - علیرضا آذر

دانلود

۸ ۳

بمیران خودت را

من گمشده ام در میان شما ‌، درمیان قلب های نفرت انگیز گرم، درمیان خودکشی های چندساعته، درمیان استکان های نشسته و عرق کرده. گمشده ام که بسازم خرابی هارا،که طلوع کنم تاریکی های مغزهارا که بنویسم نگفته های عمیق مرداب را. لجن زار ذهنم را رز خواهم کاشت یا شاید شیپوری که باور شوم که باور کنم ناامیدی عرق هارا. 
خودت را بکش تا بسازی خدارا تا باور کنی ناخدارا. راهی نیست باید پنهان عریان شوی در دست های خودت ،غرق کنی فاحشه را.پایان بده به چشم هایت ،کور شو که ببینی هرانچه امیدت می دهد. دست بکش پستی و بلندی هایت را که فریاد می زنند بکش و بمیران خودت را.
ناشنوا باش که راحت زنده شوی و تو باور کن این نوشته هارا.

۳ ۳

گم شده

عشق حقیقی را نمی توان در جیب های پرشده یا دست های لمس شده ی چندباره و نه حتی در خیابان های منهتن یافت. من حتی آن را در کافه های غرق در جمع های 2 نفره هم ندیدم. نمی دانم چرا طلسم چند صد ساله هنوز هم پابرجاست؟

تلقین عشق راحت ترین کاریست که می توانی با دست های خالی به ثمر بنشانی. اما چه سود که آن حس ساده و بی آلایش در پس کوچه های روستایی دور افتاده ، لابه لای دست های پیرزنی تنها جا گرفته است. من و هزاران چون من در هزارتوی منیّت خویش گم شده ایم ، حال آنکه انتهای آن هم بازی کودکانه ای بیش نیست. من به دست خود پوشالی بودن این بازی کودکانه را به تصویر می کشم و افسوس که تنها ضلع گم شده ی مثلث انسانیت ، همان گم شده ی در دستان پیره زن روزگار ماست.

۰ ۳

جرعه ای بیشتر

جرعه ای بیستر

 

فلسفه را نباید خواند، نباید شنید و حتی نباید دید. فلسفه را باید درک کرد ، باید لمس کرد و لیز خوردن آن را زیر انگشتانت حس کرد. نمی توانی آن را بگیری ، نمی توانی متوقفش کنی ، تنها برای چند لحظه حسش کن.از دور نه ، از نزدیک نگاهش کن.جالب اینجاست می توان هر بی ارزشی را ارزشمند کرد تنها با فلسفه . افتادن یک برگ را ، خاموش کردن یک لامپ را ، نگاه به صف مورچه هارا و مرگ را. در فلسفه ، کافکا ، نیچه ، ویل دورانت ، آلبرکامو و بقیه همه و همه یکی می شوند و تورا بردستهایشان می گیرند و به تاریخ می سپارند. از طاعون زده ها عبور خواهی کرد ، مسخ می شوی ، گریه می کنی و حتی به جوخه اعدام سپرده خواهی شد. آنقدر اوج می گیری که همه چیز بی معنی می شود . زمین کوچک را در دستهایت می فشاری ، خورد می کنی و کنار می گذاری. خدای خودت می شوی ، پارازیت های ذهنت تمام می شود و درک می کنی تمام درد هارا. گرچه زخمی خواهی شد در این فرازو نشیب ها اما ، آغوش باز می کنی برای بیشتر ها  و استخوان می کنی لای زخم ها و فریاد می زنی جرعه ای بیشتر بریزید برای من . زیباست اما سخت ، روشن است اما کم سو ، کتاب است اما دنیا. افسوس که منطق زندگی بیرونم می کشد از حقیقت فلسفه و با واقعیت روبه رویم می کند.با حرف ها ، چشم ها ، دست ها و دروغ ها . سرم سنگین می شود ، شربت فهمیدن چقدر تلخ است و بی اثر ، افاقه نمی کند. من اما بازهم غرق خواهم شد در دریای مفهومات ، اما این بار زنجیر محکم تری  به پاهایم خواهم بست که با هیچ واقعیت دروغی به منطق باز نگردم.

۳ ۴

یار

زیبای من ٬نگاهت را از من بگیر که همچنان مست می خوانَدَم آن دوست محتسب. بگذار دست هایم بسان برف نا به هنگام بهاری انتهای قدم هایت را در آغوش بکشد ٬ آب شود.تو همچنان این سپیدی هارا به نوازشی هرچند کوچک مهمان کن و یقین بدار من بازهم تشنه ام. 

یارخوش عهدمن٬ شکستن های مداوم عهدهارا نادیده بگیر ٬ که بیش از پیش کشتی عطوفت تو اقیانوس های سخاوت را طی می کند. باور کن روزها به نداشتنت فکر کرده ام و می دانم از نبودت برای سالها شکست خواهم خورد.من به بودنت عادت کر... نه٬ من به نفس کشیدنت روزها را به شب می رسانم.

بی دل

۱ ۳

تهوع

نوشته های تکراری بی دل دیگر بوی نا گرفته است.این مغز نا ندارد برای بالا اوردن نوشته هایش روی کاغذ.تهوع همیشه بد نیست,گاهی اوقات برای اعتراف هایی که می شنوی نیاز است.خیلی شیک و ترو تمیز با چشم های میخ شده در شاخ های نامریی روی سرت دروغ هایشان را به خوردت می دهند,اما نمی دانند تو به وقت نیاز به تهوع خواهی رسید.ان وقت تو میمانی و چشم بصیرتت و ... شاید این بار به نوشته هایم توجه نکنی یا باب میلت نباشد,اما خوب گوش کن...بی دل برای دل کندن ذهنش می نویسد نه باورهای تو...نه عاشقانه های متوهم ذهن تو...من بی دلم...ماییم و نوای بی نوایی,بسم الله اگر حریف مایی.

 

بی دل

۲ ۳

افکار

افکار

ابتدا که آمدی خورده شکسته های گم و گور شده در اتاق را به دستان مصمم تو سپردم. حال چرا مصمم تر از همیشه مشت می زنی؟ نه دیواریست که تاب بیاورد نه پنجره ای که طعم خون را بچشد. تنها زمینی مانده خشک و بی باران. هرچه می خواهی فریاد بزن ,تکرار کن گذشته ی زشت و کثیف را. اینجا پژواکی هم به سویت روانه نیست , دل خوش به پاسخی هم نباش.نه جانی به جسمی نه آبی به کامی نه نوری به چشمی. پلی هم نمانده , تنها راهیست به تاریکی لهجه دار افکارم. افکار مریض ریشه در وجود دوانده و عمیق تیر می کشد نوک انگشتانم.
(نه توانی که عرق از جبین پاک کنم)

 

بی دل

 

۰ ۳
دنیا کوچکتر از آن است که گمشده ای را در آن یافته باشی
هیچکس اینجا گم نمیشود
آدمها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند
یکی در مه ... یکی در غبار ... یکی در باران.... یکی در باد و بیرحم ترینشان در برف.... آنچه بر جا می ماند رد پایی است و خاطرهایی که هر از گاه پس می زند مثل نسیم، پرده های اتاقت را....
پیوندها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان