بی دل

زندگی کتابیست که صفحاتش وارونه می شوند گهگاهی

جان جانان

چقدر میشه خودت باشی؟

چقدر میتونی نشون بدی آرومی؟

حس میکنم کمی لرزش لابه لای حرف های تایپ نشدت

حس میکنم کمی نفوذ لابه لای انگشتای کوچیک و بزرگت

من حس میکنم

چیزایی رو که نیاز به دیدن نداره

نیاز به شنیدن نداره

نیاز به لمس نداره

چقدر میتونی حس کنی و چیزی نگی؟

از من که بر نمیاد

من یه چشمم که تازه فهمیده چه آتشفشانی تو دلش روشن شده

تو یه جوونه

#بودن

۰۲ دی ۹۹ ، ۱۳:۳۶ ۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
بی دل

کنار تو

بارها کلنجار رفته ام
که بفهمم تو امده ای یا پیش آمده
در اصل موضوع چه فرقی می کند وقتی امدنت کوله باری از تجربه را به سخره می گیرد
من اما همچنان در پی اکتشافم
در کوره ای سرد و تاریک
یا ژرفای اقیانوس
سطح یا عمق
کنار تو ...

۲۳ آذر ۹۹ ، ۲۲:۱۷ ۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
بی دل

نیست

تنهایی عجیبیست ...

۰۶ شهریور ۹۹ ، ۰۳:۳۵ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
بی دل

تلاش

تا کی مقابله؟

تا کی مجادله؟

تا کی دیوار؟

تا کی ندیدن؟

تا کی خوب؟

تا کی بد؟

تا کی نه؟؟؟؟؟؟

 

۰۳ تیر ۹۹ ، ۰۲:۲۳ ۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
بی دل

شاید

شاید امروز

شاید چند روز دیگر

شاید در تقاطع

شاید در ارتفاع

شاید در عمق

شاید در خواب

شاید در مستی

شاید در نئشگی

شاید در شنیدن

شاید در باد

شاید در برف

شاید در ... نه باران نه ، مملو از تنفر است

شاید در رولت

شاید در فراموشی...

اما به قطع به انتها می رسد

و ماندن چه سود ؟ 

عشق چه سود؟

دیدن چه سود؟

همانا که صادقم

...

۲۵ خرداد ۹۹ ، ۱۵:۵۴ ۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
بی دل

نمی دیدی

در انتهای نگاهت بارها به زمین خوردم اما چه فایده تو لنز داشتی...
بی گمان هزار بار نگاهم گره خورد در آن لنز ها اما بازهم...
تو اصلا چشم داشتی؟
تو اصلا می دیدی پله های نردبان گوشه حیات را؟
دیدی پرواز گرگ هارا؟
حتی بعید می دانم صدای غار غار سگ ها را هم شنیده باشی.
دستکش هایم را دیدی در بحبوحه ی بارش آفتاب؟
نه تو هیچ چیز را نمی دیدی.
آهای مترسک حوض ماهی ها با توام؟؟؟

۱۴ خرداد ۹۹ ، ۰۵:۴۴ ۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
بی دل

نویسنده

او در اتاق کنارى من زندگى مى کرد
خانه اى اجاره اى که من و مرد نویسنده در آن زندگى مى کردیم.سال ها گذشته بود و من هم خانه ام را ندیده بودم و صحبت هاى شبانه اش با کسى تنها مدرک زنده بودنش بود 
نویسنده حتى در آشپزخانه و یا دستشویى کوچک داخل حیاط هم دیده نمى شد.

اصلا من نمى دانستم او واقعا نویسنده بود یا چیز دیگر ، فقط از صداى پى در پى پاره شدن کاغذ و مدادى که با فشار زیادى روى کاغذ کشیده مى شد تصور یک نویسنده را در مغزم ایجاد کرده بودم
اوایل برایم بى اهمیت بود که کنار چه کسى زندگى مى کنم و او چرا خودش را پنهان مى کند
یک شب بعد از کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم یواشکى اتاقش را دید بزنم ، آرام در اتاق را باز کردم و به پشت در اتاق کنارى رفتم ، از زیر در نور زردى سو سو مى زد.گوش هایم را تیز کردم و صداى نفس هاى شمرده شمرده اى را شنیدم
ناگهان صداى فریادى از اتاق تنم را لرزاند
دستگیره در را به پایین فشار دادم و در با صداى آزار دهنده اى باز شد و وارد اتاق شدم
اتاقى پر از کاغذ هاى مچاله شده ، دیوارى سیاه از هزاران کلمه نوشته شد بر رویش ، شمعى که داشت تمام مى شد و مردى سى و خورده اى ساله که کف اتاق افتاده و مدادى در شاهرگ گردنش فرو رفته ، به سختى چند نفس آخرش را مى کشید و جان میداد و خونى که از رگ هایش فواران مى کرد 
بر روى زمین دریاچه اى درست کرده بود
به سمتش رفتم و پاهایم آلوده به خون نویسنده شد ، با اکراه از خون روى لباسش، تنش را چرخاندم تا مجهول زندگى ام را معلوم کنم
فریادم از ترس شیشه هاى اتاق را لرزاند
او من بودم  ، او من بودم که سال ها در اتاق کنارى خودش را حبس کرده بود و مانند دیوانه ها هزاران کاغذ مچاله شده و دیوارى از حرف هایش را نوشته بود
من ، من را فراموش کرده بود و از تنهایى 
حرف هایش را نوشته بود و انتظار مى کشید که شاید یک روز من در زندانش را باز کنم
به اتاقم برگشتم ، مدادم را تیز کردم و نور شمعى که داشت تمام مى شد اجازه داد آخرین برگ از نوشته هایم را بخوانم ، و بلاخره نقطه پایان 
زندگى ام را بر روى شاهرگ گردنم گذاشتم
فریاد کشیدم و به زمین افتادم ، سایه اى از زیر در دیده مى شد و در اتاق با صداى لعنتى اش باز شد
نفس هایم به زور از گلویم خارج مى شدند 
تقریبا مرده بودم

۰۷ خرداد ۹۹ ، ۱۶:۰۹ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
بی دل

فقط برای چند لحظه خوابم برد...اپیزود چهار

همین احساس ضعف مسیر راه رفتنم را به سمت آشپزخانه هتل کج می کند. کاش می شد غذا خوردن را برای انسان شرطی کرد! 

گرچه جای جای هتل توسط اقای مستوفی با دوربین های بزرگ و کوچکش رصد می شود اما خب همیشه قشر ضعیف مکان درستی برای ضربه زدن به بالا نشین ها پیدا می کند. من هم از این قاعده مستثنا نیستم ...

- آره همونجا بشین . اونجا این مستوفی لاکردار نمیتونه چیزی ببینه .

آقای کمالی سرآشپز هتل مرد خوبی لااقل برای من بوده اما تا آنجا که اطلاع دارم وضعیت خوبی با اهل منزل ندارد. چه خوب که مسائل خانه را وارد محیط کارش نمی کند!!!

کمی از سیب زمینی آب پزی که آقای کمالی لطف کرده برای من آورده خوردم و این بار دست هایم راهشان را به سمت همان کاغذ کج می کنند. 

(امیدوارم دیر نشده باشه ... با همین امید صابون به دلم زدم و این کاغذ رو به دوستت دادم... امیدوارم دوستت باشه!!!

با خودت فکر نکن ... به نتیجه نمی رسی . اما میتونی تلاش کنی و به دوست داشتنی ترین دروغ گوهای تاریخ زندگی ات برسی.

یک پل مانده به برادر های چندهزار ساله ی از حال رفته 

دوازده دقیقه به سقوط عقربه ها در بلندای غروب آسمان خراش ها

پهلو گرفته...)

بدون شک نویسنده این متن دیوانه ای بوده که قصد عاقل شدن هم ندارد. مگر می شود؟ نه اسمی ؟ نه آدرسی؟ نه نمره ای؟

خوب مرا می شناخته . 

 

۱۵ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۱:۴۳ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
بی دل

چشم هایش

چشم هایش

و چشم هایی که بی تجربه ترین

دروغ گوهای تاریخ اند!

۱۴ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۸:۲۷ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
بی دل

ازادی

تو دلت کردش یهو هوای آزادی!

۰۱ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۳:۵۱ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
بی دل